فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
174
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
نرم تن و كمى فربه باشد . الباضِع - شمشير برنده ، آنكه براى فروش كالا حمل كند . باطَأَ - مُبَاطَأَةً [ بطأ ] هُ : با وى سهل انگارى كرد و كار را به امروز و فردا كشانيد . الباطِح - آنكه بر روى خوابيده باشد . باطَشَ - مُبَاطَشَةً و بِطَاشاً [ بطش ] هُ : هر يك از دو طرف به يكديگر حمله كردند . الباطِل - [ بطل ] : ناحق ، باطل ، بيهوده ، آنكه در راه زندگى با نادانى قدم بردارد ؛ « بَاطِلًا » : به ناحق ، بيهوده ، ملغى شده ، غير مشروع ، - ج ابَاطِيل : دروغ ، شيطان ، افسونگر . باطَنَ - مُبَاطَنةً [ بطن ] هُ : با او راز گفت و دوستى خالصانه كرد . الباطِن - ج بَوَاطِن : داخل ، درون ؛ « بَاطِنُ الْكَفّ » : كف دست ؛ « بَاطِنُ الْقَدَمِ » : كف پا ؛ « بَاطِناً » : ضمناً ، در باطن ، امرى پنهانى ، پوشيده و سربسته ، ذاتى ، جوهرى ؛ « فِي بَاطِنِ الأَمْرِ » : در اصل و در حقيقت . الباطِنَة - راز پنهانى ، نيت درونى . الباطِنِيّ - داخلي ، درونى ؛ « الطِّبُّ البَاطِنِيّ » : پزشكى بيماريهاى داخلى . الباطون - ( ب ) : بتون ، آميختهاى از خاك و ماسه و ريك و سيمان در ساختمان ؛ « البَاطُونُ المُسَلَّح » : بتون ساختمان كه در آن آهن نيز به كار رفته باشد . الباطِيَة - ج بَوَاطِ [ بطي ] : قرابهى شيشهاى كه آن را پر از شراب كنند . باعَ - - بَوْعاً [ بوع ] الرجُلُ : دست خود را بگونهى افقى باز كرد ، دست خود را براى دادن عطا باز كرد ، - الفَرَسُ فى جَرْيِهِ : اسب در دويدن گامهاى خود را بلند برداشت ، - الْحَبْلَ : ريسمان را با ( باع ) خود يعنى به اندازهى كشيدن دو دست خود اندازه گيرى كرد ، براى كوشنده دست خود را بالا برد . باعَ - يَبيعُ بَيْعاً و مَبِيعاً [ بيع ] فلاناً كتاباً أو من فلان كتاباً : كتاب را به او فروخت و بهايش را دريافت كرد ، آن را از او خريد . الباع - ج أبْوَاع و بَاعَات و بِيعان [ بوع ] : اندازه و فاصلهى كشيدن دو دست ؛ « طَويلُ الْبَاعِ و رَحْبُ البَاعِ » مرد بخشنده و توانا ؛ « قَصِيرُ الْبَاعِ ضَيَّقُ الْبَاعِ » : مرد بخيل و ناتوان . الباعِث - ج بَوَاعِث : علَّت ، سبب ، انگيزه . الباعِثَة - ج بَوَاعِث : مترادف ( البَاعِث ) است . الباعِجَة - ج بَوَاعِج : پهنهى دره كه سيل در آن راه افتد . بَاعَدَ - مُبَاعَدَةً و بِعَاداً [ بعد ] هُ : او را دور كرد . اين واژه ضدّ ( قَرَّبَ ) است . الباعِدُ - ج بَعَد : نابود شونده ، دور . باعَلَ - مُبَاعَلَةً و بِعَالًا [ بعل ] القومُ قوماً : برخى از افراد آن دو گروه از يكديگر زن گرفته و ازدواج كردند . الباعوث - ج بَوَاعِيث : نماز روز دوم عيد فصح نزد مسيحيان ، نماز طلب باران از خدا . - اين واژه سريانى است - باغَى - مُبَاغَاةً و بِغَاءً [ بغي ] تِ الأمَةُ : آن زن زنا كرد ، گناه كرد . باغَتَ - مُبَاغَتَةً و بِغَاتاً [ بغت ] هُ : ناگهان بر او وارد شد ، او را غافلگير كرد . باغَمَ - مُبَاغَمَةً [ بغم ] هُ : با صداى نرم با او سخن گفت . باقَ - - بَوْقاً [ بوق ] الرجُلُ : آن مرد دروغ گفت ، - بَوْقاً و بُؤُوقاً : براى راه انداختن شر و دشمنى آمد ، - تِ الْبائِقةُ القومَ : بر آن قوم سختى و بلا فرود آمد ، - الْقَوْمَ : آن قوم را فريب داد و از آنها دزدى كرد ، - الْقَومُ عَلَيهِ : آن قوم بر آن مرد گرد آمدند و او را به ستم كشتند . الباقَة - ج بَاقَات [ بوق ] : دستهى گل ، بستهى گل ، باقهى گل . الباقِر - اين واژه اسم جمع است به معناى گروه گاوان . الباقِعَة - ج بَوَاقِع : پرندهاى كه از ترس شكار به مردابها و آبهاى راكد درآيد ، مرد دانا و با هوش كه فريب نخورد ؛ « مَا فُلانٌ الَّا بَاقِعَةٌ مِنَ الْبَوَاقِع » : فلانى زيرك و تيزهوشى است كه فريب نمىخورد . الباقِلَى - غول ، افسونگر ، مار ، بلا . الباقِلَّى - مترادف ( الباقِلَّى ) است . الباقِلَاء - مترادف ( الباقِلَّى ) است . الباقُور - مترادف ( الْبَاقِر ) است . الباقُول - ج بَوَاقِيل : كوزهى بى دسته ، دوات سفالى . - اين واژه يونانى است - الباقِي - [ بقي ] : ثابت ، برقرار ، پاينده ، از نامهاى خداوند متعالى ، - ( ع ح ) : حاصل طرح و باقيماندهى آن . الباقِيَة - ج باقِيَات و بَوَاقٍ [ بقي ] : ثابت و استوار . باكَرَ - مُبَاكَرَةً [ بكر ] هُ : بامداد نزد وى آمد ، در آغاز حال بسوى او شتافت . الباكِر - [ بكر ] : فا ، آنكه در بامداد و پگاه درآيد ؛ « اتَاهُ بَاكِراً » : بهنگام سحر نزد وى آمد . الباكِرَة - مؤنث ( البَاكِر ) است ، - ج بَوَاكِر : آغاز ميوه و سبزى نوبر . الباكُور - اولين باران بهار ، هر چيز زودرس ، - عِنْدَ الْعَامَّة : و در زبان متداول به معناى چوب سر كج است كه با آن شاخههاى درخت را مىكشند . الباكُورَة - ج بَوَاكِير و باكُورَات : آغاز رسيدن ميوهها ، نخستين هر چيزى ؛ « هَذَا باكُورةُ اعْمالِهِ » : اين اولين اثر كارهاى اوست . الباكِي - ج بُكَاة [ بكي ] : گريه كننده كه اشك ريزد . الباكِيَة - ج باكِيَات و بَوَاكٍ : مؤنث ( البَاكِي ) است . بَالَ - - بَوْلًا [ بول ] : ادرار كرد . بول كرد . البال - : انديشه و فكر ؛ « مَا خَطَرَ الأَمرُ بِبَالِي » آن امر به خاطرم نرسيد ؛ « مَا بَالِي ؟ » : مرا چه مىشود ، حال و زندگى ؛ « هُوَ مَشْغُولُ الْبَالِ » : او سرگرم زندگى است ؛ « رَخِيُّ البَالِ » : او در فراخ زندگى است ؛ « كاسِفُ البالِ » : او دل گرفته است ، آنچه كه به آن اهميت دهند ؛ « ليسَ هذا مِنْ بالِي » : اين چيزى نيست كه به آن اهميت دهم ؛